|
|
|
|
|
بنام آنکه عشق را آفرید تا سرزمین وداع آتش نگیرد سلام گلم هم نفسم آرزوهام راضی شدن دیگه بهت نمی رسم سلام برای خداحا فظی گر چه تلخ قصه ی خداحافظی ولی من مینویسم دستانم می لرزد این واژه را بکار ببرم دلم را نمی دانم می خواهم از آغاز یک عشق نافرجام برایت بنویسم آری در فصل پاییز بود که به جمع عاشقان پیوستم عشق من هم رنگ فصلش بود زرد و غم انگیز روزی که دلم در بند چشمانت اسیر شد بی درایت راهی سفر عشق شدم گر چه تو در این سفر همسفر نبودی ولی خوب... در اوایل راه خیلی خوش بین بودم فکر می کردم با من همدل و همدردی در اواسط راه واقعیت را فهمیدم ولی من با دلخوشی به تو این همه راه را آمدم همه گفتند اشتباه رفتی برگرد وقتی پشت سرم را نگاه کردم دیدم بیش از آنچه که فکر می کردم راه پیمودم راه برگشتی نبود چون بدجور دلبسته ی تو شده بودم نمیدانم چرا با اینکه تو همراه نبودی باز من اصرار بر ادامه داشتم نمی دانم خطا از کجا بود شاید هم خطا از دل دیوانه ام بود که بیهوده پریشان شد و چشمانم که بیهوده گریان شد طی این سالها خیلی خیلی سعی کردم که فراموشت کنم ولی دل ودیده ام این اجازه را به من نمی داد.گر چه بعدها بتوانم تو را از یاد ببرم ولی نقش چشمانت تا همیشه بر روی قلبم خواهد بود اشکها مجال نمی دهند دیگر هیچ امیدی به ادامه ی این سفر نیست باید قصه ی سفر عشق را پایات دهم ولی راه را ادامه می دهم گر چه به اجبار شروع دیگری را در پیش گیرم ولی پایان(عشق تو)پایان من است. چه سخت است وداع با تو و یاد تو یادی که در اعماق وجودم نفوذ کرده با این همه احساس خود خواه نیستم امیدوارم روزهای روزگار را با کسی سپری کنی که دوستش داری و دوستت دارد خوشا به حال آن کس کاش آن کس من بودم من. افسانه های دل من رفت به سوی ظلمت خدا کند افسانه های دل تو به روشنایی برود. من می روم اگر بمانم بر سر راه تو خواهم بود و در هر قدم به تو می اندیشم امیدوارم زندگی با تو مهربان باشد و تمام رویاهایت به حقیقت بپیوندد اما فراتر از همه ی آنها ای عشق ارزانی تو باد محبت و همواره تو را دوست خواهم داشت. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 2:10 بعد از ظهر توسط آرزو
|
|
||
|
|
|
|
|
با تو از ستاره گفتم با تو از ترانه گفتم با تو از هر چی که خواستی شعر عاشقانه گفتم با تو گفتم که قناری چه جوری عاشق باغ دستای لرزون عاشق چرا اینقدر داغ داغ. با تو گفتم عشق و ایثار راه و رسم تازه ای نیست اسم موند گار عاشق اسم کم اوازه ای نیست. تو تموم گفته هامو چه صبورانه شنیدی اما حرفی که نگاهم گفت هرگز و هرگز ندیدی. پر کشیدی پر کشیدی برای همیشه رفتی حرف اخرم به جا موند وقتی پشت شیشه رفتی. با تو از بازی تقد یراز زیاد و کم نگفتم با تو از یه دنیا گفتم اما از خودم نگفتم... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 11:26 قبل از ظهر توسط آرزو
|
|
||
|
|
|
|
|
تو معجون گل و مخمل و نوري ، پري وار قصه هاي دوري ، تموم قصه ها بي تو مي ميرن كه تو حوصله ي سنگ صبوري ، تو رو مي طلبم لحظه به لحظه تويي تاب و تبم لحظه به لحظه ، چشمهات شهر منه كه شهر قصه است ، براي هر شبم لحظه به لحظه ، من از نگاه تو شبو شناختم پسنديدم و عاشقانه ساختم ، توهر بيت غزل قصه ي چشمهات دلم قافيه شد و قافيه باختم ، شب چشم تو قيمتي ترينه به انگشتر عمر من نگينه همه دنياي من فقط همينه ، همين شرقي ترين شب زمينه ...
اگه آفتاب تو چشمهات خونه كنه مي تونه خورشيد رو ديوونه كنه ، مي تونه تو آينه ي چشم هاي تو گل شب بو موهاشو شونه كنه ، مي تونه آب بشه تو نگاه تو دل سنگ هرچي غصه و غمه ، لحظه هام ارزونيه چشم هاي تو از نگات هرچي بگم بازم كمه ، من و بارون تو و آفتاب شب و غم ، توي راه زندگي همسفريم ، نكنه اسيرتنهايي بشيم آسمون و يار رو از ياد ببريم ... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 9:51 بعد از ظهر توسط آرزو
|
|
||
|
|
|
|
|
هنوزم يار تنهايم به ديدار تو مي آيم براي ديدن تو از حادثه ها گذشتم ،بازمي آيم اگر كه فرصتي باشد مجال صحبتي باشد حرف خواهم زد، براي ديدن تو از حادثه ها گذشتم كفر اگر نباشد اين،من از خدا گذشتم ، عذاب اين مرا شكسته بي صدا دستي بكش به زخم من كه از شفا گذشتم ، باورم كن باورم كن من كه با تو ساده ام ، اگه خستم يا شكستم هر چه هستم باشدم ، منو بشناس و باور كن كه خستم خيلي خستم اما هستم ، تهي ماند و نماند آلوده دستم ، من به دنيا دل نبستم ، هر چه بلا كشيده ام من از وفا كشيدم ، چه از وفا داري اين اهل وفا گذشتم من از وفا گذشتم ... براي ديدن تو از حادثه ها گذشتم ....
دل بريدم از تمام زندگي در تو گم گشتم به نام زندگي ، با تو بودن شد برايم هر نفس معني ناب كلام زندگي ، موج خواهش هاي تو اما كشيد عاقبت ما را به كام زندگي ، به نام زندگاني حرامم شد جواني ، نوش دارويم به ما تلخي نكن تا ننوشم زهر جام زندگي ،معني هر دل بريدن مرگ بود تو نبودي التيام زندگي ، با تقلا رنج ما آغاز شد رنج افتادن به دام زندگي .... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 8:46 بعد از ظهر توسط آرزو
|
|
||
|
|
|
|
|
از روزي كه تو رقتي پريده روي شادي اما خورشيد مي تابه مثل يك روز عادي ، چطور هنوز پرنده داره هواي پرواز چطور هنوز قناري سر مي ده بانگ آواز مگر خبر ندارن تو رفتي از كنارم چرا بهت نگفتن بي تو چه حالي دارم ، به چشم خسته ي من آسمون از سنگ شده لعنت به اين تنهايي دلم برات تنگ شده ، آفتاب نشسته روي گل هاي سرخ قالي ، خيال تو كنارم توي اتاق خالي ، عطر تنت پيچيده توي ِ اتاق خوابم با تو چه جون گرفته ترانه هاي نابم ، از تو هزارتا قصه چه جاودانه ساختم قلب پراز غرور رو چه عاشقانه باختم ، به چشم خسته ي من آسمون از سنگ شده لعنت به اين تنهايي دلم برات تنگ شده ، شب ها با ياد عشقت به قتل خود نشستم ، صد بار ازت بريدم صد بار ازت شكستم ،اسمت به روي لب هام ، توي ترانه هامه ، بغض گرفته ي عشق تو قربت صدام ِ ،قلب پر از سكوتم دلتنگ از اين جدايي بي تو ببين چه سرده تابستون تنهايي ...لعنت به اين تنهايي دلم برات تنگ شده... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 12:59 بعد از ظهر توسط آرزو
|
|
||
|
|
|
|
|
دارم از چشمهات مي خونم ، باورش سخته هنوزم ، تو نباشي توي شعر هام من ديگه از كي بخونم ، حالا كه مي خوام بموني شعر رفتنو مي خوني ، قلب من عاشق ترين اينو از چشمهام مي خوني ، دست تو، تو دست من بود نمي دونم كي تو رو ازم گرفت ، نمي دونم كه كدوم نگاه شوم قصه ي جدايي رو برام نوشت ، حالا كه مي خوام بموني شعر رفتنو مي خوني ، قلب من عاشق ترين اينو از چشمهام مي خوني
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 12:26 بعد از ظهر توسط آرزو
|
|
||
|
|
|
|
|
دنیارم اگه بدی دلم ازت صاف نمی شه
دلی که بشکنه و کدر شه شفاف نمی شه نه دیگه دوست دارم محاله باورم بشه اسم تو محاله همسایه دفترم بشه حیف قصری که برات تو رویاهام ساخته بودم من مقصر نبودم چون تو رو نشناخته بودم اصل مطلب اینه که برو پی کار خودت کاش با اون سختی نیومده بودم تولدت
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 11:18 قبل از ظهر توسط آرزو
|
|
||
|
|
|
|
|
من می روم اگر بمانم بر سر راه تو خواهم بود و در هر قدم به تو می اندیشم امیدوارم زندگی با تو مهربان باشد و تمام رویاهایت به حقیقت بپیوندند اما فراتر از همه ی انها ای عشق ارزانی تو باد محبت و همواره تو را دوست خواهم داشت
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 12:49 بعد از ظهر توسط آرزو
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی که رفتم تازه تو می فهمی عاشقت کیه می شناسی عشق و بعد من می فهمی عاشقی چیه
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 12:3 بعد از ظهر توسط آرزو
|
|
||